برداشتی آزاد از زندگینامه شهید سید محسن میرزابابایی جلی خودم را رساندم در خانه شان. خواستم در بزنم، مادرش سریع با یک پارچ آب و چند تا لیوان در دست بیرون آمد، اینقدر عجله داشت که انگار منو ندید… پشت سرش دویدم گفتم حاج خانم … حاج خانم نگاه کرد عقب تا منو دید گفت [...]







