صفحه اصلي   |    گالری عکس    |    تالار گفتمان    |    پيوندها    |    درباره سايت    |    ارتباط با ما   

داستان کوتاه (1)/ برداشتی آزاد از زندگینامه شهید سید محسن میرزابابایی

ای بی تفاوتها ... ای بی تفاوتها ...

 جلی خودم را رساندم در خانه شان. خواستم در بزنم، مادرش سریع با یک پارچ آب و چند تا لیوان در دست بیرون آمد، اینقدر عجله داشت که انگار منو ندید... پشت سرش دویدم گفتم حاج خانم ... حاج خانم نگاه کرد عقب تا منو دید گفت ... بیا ... بیا ... بیا بیست قدمی بیشتر رفته بودیم، رسیدیم داخل حسینه ی سفید ... با دست زد روی شانه ی منو گفت: سید محسن اون گوشۀ حسینیه ایستاده ... با اشاره ی دست به من نشان داد ... همه جوره رفیق بودیم ... مادرش هم می دانست دنبال او هستم! اگر شال سبزش نبود مشکل می شد داخل اون همه جمعیت پیداش کنی. یک سلام نیمه شکسته کردم و حرف دیگری نزدم. مثل خیلی از وقت ها که با هم بودیم ولی حرفی برای گفتن نداشتیم. امروز هم مثل همه بیشتر نگاه می کردیم... هیئت ها از حسینیه رفته بودند، دسته تعزیه تازه آمده بود! دور سومش بود که داخل حسینیه می چرخید؛یک چشمم به تعزیه بود و یک چشمم به صورت رفیق شش دانگم! عجیب بود هر بار شبیه بازار شام از جلو ما رد می شد اشکهایش سرازیر تر می شد، اما دور آخری که دسته ی تعزیه رد می شد همین طور که نگاهش به بازار شام افتاد ، همین طور که اشک می ریخت آهسته با خودش حرف می زد... گوشم رو نزدیک کردم... « ای بی تفاوتها ... سر حسین را می بریدند شما تو بازار طلا خرید و فروش می کردید»! « ای بی تفاوتها ... حسین را قطعه قطعه کردند شما چانه ی خرید لبای و میوه می زنید»! ای بی تفاوتها ... ای بی تفاوتها ... ، پسر پیغمبر را ... با انگشت اشاره تک تک مغازه های «بازار شام» را لعن می کرد ... ای بی تفاوتها ... ای بی تفاوتها

داستان کوتاه (2) / ( خاطره اي از شهيد ناصر ملانوري به نقل از مادر)

مثل هميشه بيل مي خواستند! در خانه را محكم مي زدند ناصر رفت در را باز كند ؛ ديدم كه بر نگشت دل نگران شده بودم كه ديدم ناصر داخل اتاق آمد گفتم كجا رفتي ، اينقدر دير كردي گفت از ژاندارمري آمده بودند ؛ مثل هميشه بيل مي خواستند اما من هم با آنها رفتم آنها شروع كردند به تراشيدن شعارهاي روي ديوارباغ ... (كار هميشه شان بود) كارشان كه تمام شد يكي از آنها رو كرد به من و گفت :مي خواهم شعار نويس را پيدا كنم من هم سري تكان دادم و مي گفتم چشم ... چشم تا از آنجا دور شدند من هم شروع كردم به نوشتن شعار ... ... ( خاطره اي از شهيد ناصر ملانوري به نقل از مادر)