صفحه اصلي   |    گالری عکس    |    تالار گفتمان    |    پيوندها    |    درباره سايت    |    ارتباط با ما     

..... احتياج به خون دارد
 
غلامعباس احمدی غلامعباس 35 ساله بود ! متأهل ، با سه فرزند هر چند فرزند سوم خود را هرگز ندید . همسرش از او رضایت کامل داشت و به دو فرزندش عشق می ورزید اما خانواده زمین گیرش نکرده بود یاری اسلام و انقلاب را بر هر چیزی برتری می داد . مادرش می گفت : اعتقاد داشت مکتبش احتیاج به خون دارد . هر کار خیری در روستا بود او هم پای این کار دیده می شد . هشتـم محـرم با کـاظم در حـالی که با یزیـد زمان مبـارزه می کردند به شهادت رسید تا به همه بگوید کربلا تا آخر دنیا گسترده است .
حاج عباس پس از تولد در قریه شمسی دوران طفولیت را همان گونه که هر کودک روستایی تحت شرایط ستم شاهی ممکن است بگذارند ، گذراند . او در آن جا مانده بود تا به مردم نشان دهد که مبارزه با فقر مانع از پیشرفت نخواهد بود ، بله درست است که گر دلت بر نور خدا آشنا شد آن را روانه راهش کن که جائی و قید و بندی در آن نیست ، پس همان دوران کودکی همیشه آن خون جوشان و آن غیرت مردانگی که در وجود هر روستایی مومن و معتقد هست در او نیز به تمام دیده می شده . از نظر مادی در مضیقه بود ولی غنای فکری او را بر آن داشت تا در توانش هست به تحصیل ادامه دهد . در روستا تا آن جا که می توانست به اهالی کمک می کرد ، در ساختن مساجد و یا اماکنی که از نظر معنوی قدر و منزلتی داشت پیشقدم بود یا به اقتضای شغلش که شیشه بری بود اگر کسی نسبت به وی بدهکار می شد اگر توان پرداخت آن را نداشت حتی الامکان در راه خدا و برای رضای خدا چشم می پوشید ، رفتارش در خانه طوری بود که همسرش رضایت کامل از او داشت ، به سه فرزند خویش که میوه زندگی و ثمره عمرش بود عشق می ورزید ، برادر شهید اظهار می دارد در زمان اوج انقلاب شهید معتقد بود که مکتبش احتیاج به خون دارد . آری روح او آنقدر بلند و آمالش آنقدر بزرگ بود که تجلی آن را در خون دادن و آبیاری مکتب میدانست . قبل از شهادت در منزل نمازش را گزارد تا بدین ترتیب ارتباط قلبی و معنوی خود را با خدای خویش مستحکم تر نماید . هنگام خروج از خانه با مادر خداحافظی می کند اما این خداحافظی مانند گذشته نبود . خداحافظی و وداع ساده نبود . چیزی بود که سند آن را از قبل خون حاج عباس می بایست تضمین کند . وداعی که حاکی از تولدی دیگر بود او خداحافظی می کند و همراه برادرش به حسینیه می رود در آن جا با شعارها و فریادهایی که از حلقوم زجرکشیده اش بیرون می آید قلب مامورین ساواک را می لرزاند همین امر باعث دستگیری او و شهید دیگر ،کاظم دیاله می شود . هنگامی که با مامورین ساواک از قریه شمسی به یزد می آیند همراه با شهید فوق تصمیم به فرار از چنگ این سفاکان می گیرند تا بدین گونه دوباره موفق شوند مردم را هدایت کنند اما تقدیر چیز دیگری را رقم زده بود چون در حین فرار با شلیک گلوله مامورین ساواک به شهادت می رسد هنگام شهادت او در انتظار سومین فرزند خود بود که موفق نشد او را ببیند و قبل از تولد او شهد شهادت را نوشید .  
 
جوان بود !

21 ساله بود جوان اما جوانیش را خرج آخرتش کرد تحصیلات را تا دبیرستان ادامه داد اما برای کمک به خانواده به تهران رفت هم کار می کرد هم در راهپیمایی ها شرکت می کرد چرا که کار را برای چیز دیگری می خواست . محرم 57 به یزد آمد در شب هشتم محرم شعار هیئت عزاداریشان : هیهات من الذله ، مرگ بر شاه ... بود مأموران ریختند و او را به همراه هشت نفر دیگر محاصره کردند ... در حالی که آنها از دست مأمورها فرار می کردند او در یکی از کوچه ها با حاج عباس در اثر اصابت گلوله به شهادت رسیدند .

(نحوه شهادت به نقل از پدر شهيد) بسم رب الشهدا و الصدیقین با درود به شهیدان اسلام از ابتدای تاریخ تا کنون گوشه ای از زندگی نامه شهید کاظم دیاله را ذکر می کنیم : شهید کاظم دیاله در تاریخ پنجم فروردین 1336 در قریه شمسی رستاق متولد شد و از هفت سالگی برای تحصیلات ابتدایی به مدرسه شمسی رفت و مدت شش سال در این مدرسه تحصیل نمود و یک سال هم در دبیرستان صدرآباد رستاق تحصیل نمود و چون زندگی ما از نظر مادی چندان خوب نبود و این جانب محمد رضا دیاله پدر کاظم (شهید) به آن مرحوم گفتم که من می خواهم تو درس بخوانی ولی چون وضع زندگی ما خوب نیست وچشم من نابینا است بهتر است مشغول به کار شوی و آن شهید قبول کرد و برای کار به تهران رفت و مدت چند ماه شاگرد خواربار فروشی بود و چون از این کار خوشش نیامداین کار را رها کرد و در بنگاه معاملات ملکی شاگردی می کرد که مجموعاً مدت یک سال به این دو کار مشغول بود و پس از آن شاگرد سیمانکار شد و مدت تقریباً 4 سال هم شاگرد استاد سیمانکار بود پس از آن تقریباً مدت 2 سال هم استاد سیمانکار شده بود و به این کار مشغول بود و موقعی که اسم نامبره در نظام وظیفه بیرون آمد با اینجانب (پدر شهید) به اشکذررفتیم . رئیس پاسگاه از کاظم پرسید که حاضری به خدمت بروی . گفت بله حاضرم و رئیس پاسگاه گفت : پس پدرت را که نابیناست را به که مي سپاري .گفت : به خدا و بنا به توصیه رئیس پاسگاه کفالت اینجانب محمد رضا دیاله را به عهده آن شهید گذاشت و گفت بهتر است که کفیل پدرت شوی که از چشم عاجز است . برو کار کن و خرجی پدرت را بده و ورقه کفالت را گرفتیم . شرح و چگونگی شهادت : شهید کاظم دیاله مرتب در راهپیمایی ها و تظاهرات در تهران شرکت می کرد و اکثر اوقات غذا خوردن را هم رها می کرد و به این مهم می پرداخت . ماه محرم 1357 به یزد آمد ومرتب درتظاهرات یزد هم شرکت می نمود . در شب هشتم محرم 1357 که هیئت عزاداری از شمسی رستاق به ابراهیم آباد می رفت نام برده نیز همراه جمعیت شرکت داشت در هنگام بازگشت از ابراهیم آباد مامورین ژاندارمری اشکذر وارد شمسی شده بودند . جمعیت از هم پاشیده شد و چون تیر هوایی خالی کرده بودند مردم متفرق شدند و 7-8 نفری در یکجا محاصره نموده و مامورین برای ترساندن آن ها می گفتند آتش کنید و با خالی کردن تیر هوایی آن ها را جلو انداختند و آن ها مرا می زدند و با خود مي بردند یک سیلی هم به گوش کاظم دیاله زدند ، شهید دیاله اعتراض کرد که چرا می زنی و مامور ژاندارمري اشکذر به نام بهرمن گفت : بگو مرگ بر خمینی و شهید کاظم دیاله جواب داد مرگ بر تو و بر شاه ، اگر دوباره مرا بزنی جوابت را می دهم . تعدادی از آن هادر رفتند و تعداد 5 نفر آن ها باقی ماندند و یکی از آن ها به نام کاظم ملانوری که طرف حسینیه فرار می کرد مامورین تیراندازی کردند که به وی اصابت نکرد و به يک ماشین خورد . 4نفر بقيه را می خواستند ببرند نزدیک ماشین خودشان و آن ها را به اشکذر ببرند . پهلوي ماشين که رفتند دیدند که درب یکی از خانه ها باز است یکی از آن ها به نام غلامرضا فرار می کند و داخل آن خانه شده می گوید کاظم دیاله بیا و چون کاظم د م در خانه می رسد به عقب نگاه می کند و می گوید حاج عباس بیا و چون حاج عباس حرکت کرده که به دنبال آن ها برود . بهرمن با تیر به حاج عباس احمدی شلیک و تیری هم به قلب کاظم دیاله زده و آن ها را شهید می نماید بعد از آن اینجانب پدرکاظم (شهید) چون دیدم که مردم می گویند کشتند ! با چراغ دستی دویدم و به درب آن خانه رسیدم و دیدم که کاظم دیاله و حاج عباس افتاده و در خون خود غلتیده و شهید شده اند. اینجانب پدر شهید افتخار می کنم که همچون جوانی داشتم و در راه اسلام دادم و تصمیم گرفتم که اشک نریزم که این امانتی بود که خداوند به من سپرده بود و امانت را به صاحبش پس دادم.